X
تبلیغات
دلم تب دارد...امّن یُجیب بخوان

دلم تب دارد...امّن یُجیب بخوان

دارد جوان منتظرت پیر می‌شود...

نقابی به چهره داشتم...کندمش
حال سفیدم...سفیدِ سفید
پیش نوشته‌هایم را محو کردم
و سختی دوباره نوشتن را دارم...اما اینبار سبک و بی‌نشانه
سرد می‌نویسم...اما تلخ نه
درد می‌نویسم
تو اگر سرد خواندی...درد نکش
...از آن خودم است، آری
د ر د ش از آن من است
فقط...همین




من زنده ام

ســــــــلـــــــام  به رفقا

من زنده ام و به روز شدم بلخره

به آدرس جدیدم تو بیان بیاید

http://tabkardeh.blog.ir/



نوشته شده توسط تب کرده در چهارشنبه دوم مرداد 1392

ریحانه هایی از جنس م ا د ر
روزهای دخترانه ام به خیر

                              روزهای شاد ریحانه بودنم

                                                                ریحانه ی مادر

                                                                                  دختر مادر

با اینکه پا به عرصه ما بودن گذاشته و امانت دار دو بنده شده ام

اما هنوز ریحانه ام....ریحانه ی نبی

                                              ریحانه مادر

دختر مادر

این مطلب از آن خودم و خودت است

آری! از آن من و تویی که در آستانه ریحانه هایی حقیقی تلاش می کنیم

ریحانه هایی از جنس م ا د ر

چقدر ریحانه بودنمان را نشان داده ایم و افتخارش را از آن خود کرده ایم؟!

ببین چه افتخار بزرگیست که رسول هم ما را ریحانه می خواند

و خدا ما را رحمت می داند

ما همان ریحانه هاییم

           همانها که وارث چادر مادر

                                  و مادران فرداییم

                     

.

.

.

پس باشد که ریحانه بودنمان حقیقی شود

آنهم از جنس م ا د ر


 

پ.ن

- روزت مبارک ریحانه بانو

 

 



نوشته شده توسط تب کرده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391

رفتیم که ب ا ه م بسازیم

شب میلاد امام زمانمان

در همان واپسین لحظاتی که متولد شده بودم

انگار که دوباره متولد شدم

قرآن به مقابل گرفتم و گفتم: سلام عشق

عقدی با شکوه! به وکالت اماممان

اتاق عقدی به بزرگی ح ر م

و سجاده‌ای از جنس نور

یک مشت آب سقاخانه، عسل سفره‌مان

و دانه‌های تسبیح، حکم مرواریدهای زینتی دستانم

آینه هم دل زلال من و او

رفتیم تا با هم بسازیم...

در محضر امامی رئوف

حضوری از عزیزان

و عطر و بویی از یاس که هویدای حضور مهدی‌مان بود


پ.ن:

- این مطلب قرار بود فردای روز عقد که اولین ح ر م دونفره‌مان را در روز نیمه شعبان رفتیم ثبت شود که نشد و نشد و نشد و شد برای این موقع

- بلخره #اوخیک رویاهایمان را یافتیم و در آستانه 23 سالگی‌مان شدیم "ما"، آن‌هم "ما"یی که نظیرش در هیچ جا نیست.

- من و او قبلا از تبریکات صمیمانه همه‌تان تشکر می‌کنیم و دعا می‌کنیم که همه‌تان  خوشبخت شوید، عین ما.

- خیلی تلاش کردم که عکسی از مراسم عقد ح ر م را درج کنم که به دلایل زیادی نشد، شاید بعدا اضافه شود.



نوشته شده توسط تب کرده در شنبه بیست و چهارم تیر 1391

منتظر به نامم
مدام این ور و آن ور می رویم

مدام حواسمان به زمین و آسمان است

و سر در داشته های دیگری داریم

همین است که پاهایمان خسته نمی شود

                                                         و دلهامان بی تاب


پیر می شویم روز به روز

ولی دستانمان هنوز خالیست (یا حداقل اینکه دستانم)

همین است که فقط نام منتظر را داریم

                                                   نه دل منتظر را

شده ایم منتظر به نام

                         نه به کام


پ.ن:

- گاها گُم می کنم صف انتظار را، آنقدر که گیجم.

- دارد جوان منتظرت پیر می شود آقا...ولی چه پیر شدنی، دارد زمان آمدنت دیر می شود آقا...ولی ما هنوز بی خیالیم

- این مطلب را جمعه قرار بود بگذارم، جمعه پیش و جمعه پیشش، که نشد که بشود. امروز گذاشتم که تلنگری شود برایم که هر روزمان باید جمعه باشد. البته نه من باب استراحت و توت خوری روزهای جمعه.

توجه ن:

- وبلاگمان آهنگ دارد، مخصوص این پست است، پس لطفا اسپیکرهای خود را روشن کنید. البته منتظرانش.



:: موضوعات مرتبط: از دلکم بگویم
نوشته شده توسط تب کرده در شنبه ششم خرداد 1391

داشته هايم نداشته هايم
دیشب تا صبح

به داشته هایم فکر کردم

چیز زیادی نداشتم

جز چند کتاب

              یک مفاتیح

                            يك دل تب كرده

                                      و سجاده ای که همیشه پهن است گوشه اتاق

                            

....

ولی نداشته هایم

                       حسابش از دستم در رفته

بزرگترینش ا ر ب ا ب است

و حسرت یک بار دیدن ش ی ش گ و ش ه

پ.ن

حالم دوباره اينگونه شده است: خ ر ا بِ خ ر ا بِ خ ر ا ب

باز تب كرده ام...امن يجيب بخوان، بيشتر از قبل

طاقت كه طاق شود ميزند به سرت، بعد هري سرت را بايد بكوبي به ديوار، بكوبي به ديوار، بكوبي به ديوار...




:: موضوعات مرتبط: پست‌های تب کرده
نوشته شده توسط تب کرده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391

اندر احوالات دل غُرغُرو

چند روزیست دلمان هوس غُر زدن کرده، آنهم از نوع وبلاگیش.

مخاطب خاص که نداریم بخواند و بعد هی پاپیچمان شود، پس خیالمان راحت. مادر گرامی هم که وبلاگمان را نمی خواند که بعد غُر بزند به غُرغُر هایمان، پس خیالمان راحت تر هم.

گوش جان می سپاریم به غُر مایه ها....


غُر مایه ی اول!

میگن این خصلت صِنف ماست که باس هرچی بهمون بگن بهمون بر نخوره و پا پس نکشیم...خب بله درسته این اصلِ مایهِ کارمونه.

ولی خب بابا تو زندگی شخصی که دیگه اینجوری نیس، یکم ملاحظه کنید خب، دیگه سو استفاده از خُلق نیکو و حَسَنه هم حدی داره....مام دل داریم خب. چرا همش ما به فکر دیگران و غمخار دیگران!

باری ای جان خواهر و ای عزیز برادر شما غمخواری نه اصنش...همون مام دل داریم دیگه یکم. دِهَه


غُر مایه ی دوم!

دیشب تا سحر بیدار بودم، به بهانه گزارش نویسی....ولی برای دلم

گرفته بود...درد می کرد...شایدهم پیچ می رفت

حتما به خاطر لقمه بزرگیست که برداشته ام..هضم نمی شود انگار، باید بالا بیاورمش

گزارشم که تمام شد، هنوز دلم درد داشت، گرفته بود.... و گاها پیچ می رفت. 

شاید باید انگشتم را ته حلقم کنم، تا بالا بیاید این لقمه ناچسب...از آن من نیست. لقمه خوردن هم حدی دارد. دِهَه


غر مایه ی سوم!

وقتی حال و هوایم خوب باشد وضعیت اتاقم رو به راه است، کتابها داخل قفسه، لباسها روی جالباسی و ....

چند وقتیست اوضاع اتاق نامرتب است، کتابها نمی دانند روی زمین باشند یا زیر تخت، لباسها هم روی صندلی و دستگیره در را خدا نگیرد.

وضعیت فعلا همین است، اصلن دست و دلمان به کار نمی رود.

بیچاره ماهی ها...چند روزیست غذا نخورده اند، باید فعلا با همین وضع بسازند. به قول معروف: همینه که هست. دِهَه


غُر مایه ی چهارم!

چند روزیست بد اخلاق شده ام...خودم می دانم

خب پیش میاد دیگه، وقتی اوضات بهم ریخته باشه...کارات خوب پیش نره...تو موقعیت بد قرار بگیری...نارو بخوری...سرت هوار بکشن...حالا یا هرچی...

همینه که اینجوری میشی و اینا

اصن چرا باس همیشه خوب بود؟ از خوش اخلاقی چی دیدم الان؟ چرا همش دیگران؟نگاهشون، حرفشون، نظرشون؟ همین دیگران چی کار کردن برام؟

بعدشم آدم گاهی نیاز داره بره تو خودش و اون تورو یکم کنکاش کنه...بدون گیردادنای اطرافیانش...دیگه گوشه کنارو که یه نگاهی بندازیم بلخره یه حقی هم برا خودون پیدا می کینم دیگه. دِهَه


غُر مایه آخر!

یک #اُخیک هم نداریم کمی اوضاعمان را روبه راه کند، آرزویی به در کنیم و سر سامانمان بدهد. دِهَه


پ.ن

- گاهی نیازه که غُر بزنی هی باخودت. امتحان کن

- موعظه نکن، پند هم نده، هم غُری کن

فقط همین


توضیح.ن

#اُخیک موجودی اینچنانی و آنچنانی که در مواقع مور نیاز به سراغ آمده و اوضاع را سر و سامان می دهد. چیزی تو مایه های همون غول چراغ جادو و اینا

(مراجعه شود به غلاغه به خونش نرسید: ابوالفضل زویی نصرآباد)



:: موضوعات مرتبط: پست‌های تب کرده
نوشته شده توسط تب کرده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391

مطالب پیشین